مير تقي الدين كاشاني
415
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
از بزم زود رفتى و رشكم هلاك كرد * آيا ز جذب شوق كه بود آن شتاب تو مىرفتى اى رضايى از آن كو و مىچكد * حسرت به جاى اشك ز چشم پرآب تو * * * اى چين ابروان تو قفل زبان ما * خال سياه بر لب تو داغ جان ما مانند تاك كاو فكند بر درخت چنگ * پيچيده است عشق تو بر استخوان ما * * * من دود گلخن مىخورم ، او گشت گلشن مىكند * من داغ بر دل مىنهم ، او گل به دامن مىكند گرم غضب تا گشتهاى با خاكسار خويشتن * مىخيزد آتش از زمين ، هرجا نشيمن مىكند از بس كه در زندان غم زنجير با من كرده خو * هرگه كه مىجنبم ز جا ، بنيادِ شيون مىكند * * * داريم دلى سوخته كو سوخته جانى * تا رو به هم آريم و دمى سير بگرييم * * * محوم چنان به فكر جمالت كه گوييا * پيش تو ايستاده و نظّاره مىكنم * * * چو يعقوب آن پسر شد صاحب فرزند و مىبينم * هنوزش من به چشم يوسفى ، بنگر وفاى من * * * چون ترازو بر زمين آن نازنينم مىزند * گاه برمىداردم ، گه بر زمينم مىزند * * * تهى ز عشق تو يك موى نيست بر تن من * دويده در رگ و در ريشهام محبّت تو * * *